ارتیناارتینا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

نفس

حرف های شیرین دخملی

1392/6/5 14:10
نویسنده : مامان ساناز
451 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه شما دوستان عزیزم

خوب و خوش و سلامتید .

خیلی وقت بی حوصلگی می کنم و هیچی تو وبم نمی نویسم . الان هم نمیدانم از کجا شروع کنم . از دیروز شروع می کنم . از حرف های و نگاه معصومانه کودکم که مرحم همه سختیی های زندگی ام است . و از عشقی که همه را مدیون خدایی هستم که مرا و همه دنیا را افرید . عاشقتم خدااااااااااا.

 دیروز که خسته از سرکار برگشتم تا رسیدم ارتینا امد جلو بغلم کرد و گفت : مامان بیا بیا تو اتاقم با هم بازی کنیم.

اخیییییی طفلکی نگاهش پر از انتظار امدن من بود.

با اینکه خسته بودم رفتم و هر بازی گفت انجام داد.

ارتینا : مامان این بازی لی لی . پات روی فرش بزار هر کاری من می کنم بکن .

مامان : بازی چی ؟ لی لی باشه .

ارتینا : حالا یک بازی دیگه . ببین .خوب نگاه کن تو نکن من درست می کنم . نگاه کن یاد گرفتی.

مامان . ارهههههههههه

ارتینا : تو نمی تونی . خوب نگاه کن دختر حالا یاد می گیری .( با شکل ها و قطعات پازل مربع و مثلث ستاره درست می کرد )

ارتینا : حالا کتاب بخون مامان

کتاب های کتی را اوردم و براش خوندم کتاب های کتی کتابهای جالبی هستند که یکسال پیش برای ارتینا خریده بودم . کتاب هایی است همرا با اموزش غذا خوردن و مسواک زدن و ....

وقتی داشتم یک قسمت کتاب کتی خورنیها را دوست دارد. میخوندم : هویج و فلفل سبز به کتی می گند اگه ما را بخوری قوی می شه. 

ارتینا گفت : مامان مگه هویج و فلفی حرف می زنند . حرف که نمی زنند.

ماندم به ارتینا چی بگم راست می گه دیگه حرف نمی زنند . باید به نویسنده بگم اینجا باید به بچه ها چی بگیم.

من که گفتم این داستان دیگه .

ارتینا : مامان می می نی را بخون

مامان : باشششششششششششه

ارتینا : مامان من هم مثل می می نی یک دانه شکلات می خورم.( با خنده )

مامان : ایییییییییییییی یک دانه یک دانه تو یک دانه می خوری.

ارتینا : ببین من بچه خوبی شدم یک دانه می خورم . یک دانه دیگه بخورم باشه.

یک دانه شیرینی و شکلات تا عصر می شه ده تا .

من که اخرش تسلیم شیرین حرف های دخملی می شم .عاشقتم نفسم. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نفس می باشد